ساعت: ۱۱:۰۹ منتشر شده در مورخ: ۱۳۹۲/۰۶/۲۹ شناسه خبر: 8859

کشته شدن تعداد زیادی از حلقه‌های زنجیره رهبران منافقین در عراق و سپس تعطیلی کامل پادگان “اشرف”، انتظار 48 ساله قربانیان ترور و خانواده‌هایشان را دوچندان کرده که بخواهند با چشمانی خونبار، پایان همیشگی این سازمان تروریستی را نظاره‌گر باشند. *** چشم‌اندازی بر عمر 27 ساله: ننگ یک پادگان جاسوسی به نام “اشرف”: به گزارش“سیرجان […]

اردوگاه اشرف منافقینکشته شدن تعداد زیادی از حلقه‌های زنجیره رهبران منافقین در عراق و سپس تعطیلی کامل پادگان “اشرف”، انتظار 48 ساله قربانیان ترور و خانواده‌هایشان را دوچندان کرده که بخواهند با چشمانی خونبار، پایان همیشگی این سازمان تروریستی را نظاره‌گر باشند.

*** چشم‌اندازی بر عمر 27 ساله: ننگ یک پادگان جاسوسی به نام “اشرف”:

به گزارش“سیرجان خبر” به نقل از باشگاه خبرنگاران،در سال 1365 مرکز اصلی سازمان تروریستی منافقین به کشور عراق منتقل شد. در همین سال، “صدام حسین” دیکتاتور عراق، زمینی به مساحت حدود 40 کیلومتر مربع، از اموال کشاورزان عراقی را غصب و به پاداش خوش‌رقصی “مسعود رجوی” در جنگ علیه ایران، به وی هدیه کرد!

آن زمان حدود 3000 نفر در این مکان، ساکن شدند و به نام “اشرف”، نامگذاری شد: “اشرف ربیعی” همسر اول مسعود رجوی، در درگیری‌های خیابانی سال 1360 در ایران کشته شده بود.

طی سال‌های متمادی “اشرف” واژه‌ای کلیدی در ایدئولوژی سازمان منافقین است، تا جایی که همواره به هلاکت‌رسیدگان فرقه خود را “شهیدان قهرمان اشرف”(!) می‌نامیدند.

اشرف، بعد از سقوط صدام تنها مقرّ منافقین در منطقه محسوب می‌شد که افراد در آن، به آموزش تسلیحاتی سایر گروهک‌های تروریستی منطقه، مانند القاعده و طالبان می‌پرداختند. 

نیروهای آمریکایی بعد از سال 2008 کنترل این قرارگاه را به ارتش عراق سپردند. اما ملت ایران و ملت عراق همواره قربانی عملیات‌های خشونت‌طلبانه و نظامی این گروهک می‌شدند.

تعصب و وابستگی شخص “مسعود رجوی” به پادگان اشرف، به حدی بود که این مکان را ناموس سازمان می‌دانست. پادگان اشرف، علاوه بر دارابودن امکانات وسیع نظامی و نزدیک بودن به خاک ایران، سفره جاسوسی از کشورهای منطقه را برای اربابان آمریکایی‌شان پهن کرده بود. به همین خاطر، حتی از توافقنامه سازمان ملل با دولت عراق (2011) سرپیچی کرده و با چنگ و دندان، بر ماندن در اشرف پافشاری داشتند.

حوادث و تحولات منطقه در ماه‌های اخیر، به گونه‌ای رقم خورد که احتمال آغاز جنگ و تشدید بی‌ثباتی افزایش یافت. چه خبری برای یک سازمان تروریستی، شیرین‌تر از جنگ و نابسامانی؟

ساکنین پادگان اشرف که به ماهیگیری از آب گل آلود، عادت دارند، با تهدیدات مکرر آمریکا مبنی بر حمله به سوریه، کاملاً امیدوار بودند که منطقه ناامن شود، در نتیجه کشوری مانند عراق، درگیر حفظ امنیت داخلی و خارجی شده و با رانده شدن به حاشیه، این منافقین باشند که بتوانند از فرصت سوءاستفاده کرده و برخلاف دستور اکید دولت عراق، در اشرف ماندگار شوند.

*** خداحافظی با “اشرف”:

10 شهریور 92 (1 سپتامبر 2013) مردم معترض عراق با اعضای سازمان منافقین وارد درگیری شده و حمله جوانان عراقی به اردوگاه اشرف، باعث کشته شدن 52 نفر از اعضای اصلی شورای رهبری منافقین شد.

این اتفاق مانند شوکی بر پیکره سازمان وارد شد.

معاون وزیر خارجه آمریکا با “مریم رجوی” سرکرده گروهک، ابراز همدردی کرد ولی رجوی در وب‌سایت رسمی خود، شاکیانه آمریکا و سازمان ملل را مسئول حفظ امنیت نیروهایش دانست.

البته این انتظار بیراهی نبود، چراکه “اد ملکرت” نماینده ویژه سازمان ملل در امور عراق، سال 2011 بر دفاع و حفاظت از ساکنین اشرف تأکید کرده بود.

“مریم رجوی” 15 شهریور 92 در مراسم بزرگداشت به هلاکت‌رسیدگان اشرف، با لحنی تند نسبت به آمریکا و دبیرکل شورای امنیت سازمان ملل گفت: «نیروهای عراقی به هیچ وجه صلاحیت حفاظت از ساکنان اشرف را ندارند و به همین خاطر برای جلوگیری از تکرار این اتفاقات، برای حفاظت از ساکنان اشرف و لیبرتی، لازم است نیروهای کلاه‌آبی ملل متحد در عراق مستقر شوند.»

از سوی دیگر، دولت عراق مصرّانه از رهبران فرقه درخواست کرد که هرچه سریعتر از اشرف خارج شوند.

اوضاع نابسامان اعضاء، پس از این حادثه تشدید شد،‌ تا جایی که غذا و داروی مورد نیاز خود را از سازمان ملل دریافت می‌کردند.

سخنرانی‌های اخیر سرکردگان گروهک، تردید و آشفتگی آنان نسبت به حوادث آینده را برملا می‌کند:

مسعود رجوی در جلسه “سلسله آموزش‌های درونی مجاهدین” تیر و مرداد 92 با سرزنش سستی، ضعف و ذلت در سازمان گفت:

«شما به خوبی می‌دانید و با تمام وجود، با گوشت و پوست احساس می‌کنید که لیبرتی و اشرف، میدان جنگ و رزمگاه و کوره آزمایش شده است. مجاهدین را نشاید که از پای بنشینند… ما سرافکندگی و ذلت نداریم.»

محتوای سخنرانی‌هایی از این دست، نشان می‌دهد که سران منافقین، با توجه به رخدادهای پیش‌آمده، از ماه‌ها قبل نسبت به از هم گسستن این سازمان احساس خطر می‌کردند. دلیل آن هم این است که چون روز به روز از تعداد متعلقین و اعضای متعصب سازمان کم می‌شود، هر یک از اعضاء اهمیت بیشتری برای بدنه مدیریت پیدا می‌کنند و کاهش ناگهانی اعضاء، به معنی نقطه عطفی در سرگذشت مجموعه به شمار می‌رود. 

حدود 10 روز بعد از کشتار در اشرف، بامداد چهارشنبه 20 شهریور (در تاریکی نیمه شب) آخرین گروه از اعضای منافقین (42 نفر) از اشرف خارج شده و تحت نظارت نیروهای امنیتی، با چندین اتوبوس به کمپ لیبرتی (حرّیه) منتقل شدند.

پنجشنبه 21 شهریور پادگان اشرف. کاملاً تخلیه و رسماً تعطیل شد. اکنون نیز این قرارگاه در اختیار ارتش عراق قرار دارد. سرنگونی برج آزادی، در مرکزی‌ترین نقطه پادگان اشرف، ‌علامت محو نماد اصلی سازمان منافقین بود.

 

بعد از واقعه تعطیلی اردوگاه اشرف، منافقین، مقامات کشورمان را تهدید به ترور کردند.

از زمانی که بوی نامطبوع فروپاشی، به مشام اعضاء سازمان خورده، میزان خودسری‌ها، ناهماهنگی‌های سازمانی، بی‌اعتنایی اعضاء به دستورات مدیریت، درخواست‌ها برای جداشدن رسمی و حتی فرار از اقامتگاه، به طور قابل توجهی افزایش یافته است.

*** قربانیان جنایات منافقین

 ***  عراق

اسناد فراوانی درباره جنایتهای سران و اعضای گروهک تروریستی منافقین در زمان رژیم صدام علیه مردم عراق، و همچنین همدستی آنها در سرکوب انتفاضه شعبانیه سال 1991 وجود دارد.

براساس برخی از این اسناد، مسئولان گروهک تروریستی منافقین بعد از هجوم نیروهای اشغالگر آمریکایی به عراق در سال 2003، فعالیت های مشکوکی در زمینه حملات، انفجارها و نیز ایجاد فتنه های قومی داشتند. اسناد محکومیت منافقین از طرف خانواده های عراقی و برخی دیگر از سوی خود این گروهک و از طریق افراد فراری از اردوگاه اشرف فاش شده است.

علاوه بر انفجارهای و اقدامات تروریستی، گروهک منافقین با حمایت آمریکا در پادگان اشرف با فریفتن کودکان عراقی، به آنها بمب‌گذاری در اماکن عمومی را آموزش می‌داد.

براساس گزارش ها، شخصی به نام “رحمانی ” کودکانی را که سن آنها بین 12 تا 14 سال است برای کارگذاشتن بمبها در اماکن عمومی آموزش می‌داد. منابع آگاه اعلام کردند: رحمانی تقریبا هر روز در بعقوبه کودکان گدا و فقیر یا کودکانی که پدرانشان در اردوگاه اشرف به سر می‌بردند را جمع می‌کرد و به ادعای دادن یک کار شرافتمندانه در داخل اردوگاه، آنها را می‌ربایید. سپس به آنها آموزش می‌داد که چگونه بمب‌گذاری کنند. در مقابل نیز به آنها بین 20 تا 30 دلار روزانه حقوق می‌داد.

یک گور دسته جمعی در ” اردوگاه اشرف” در شمال شرقی بغداد 

*** ایران

اسامی بیش از 17 هزار شهید ترور در پرونده سیاه و ننگین گروهک تروریستی منافقین ثبت شده است. دانشمندان و نخبه های ایرانی همواره هدف تروریسم کور استکبار بوده اند.

شهدای هسته ای ایران، آخرین اهداف کور منافقین برای ضربه زدن به ایران بوده اند.

  ***  نو عروس ۱۷ ساله‌ای که به دست منافقین به شهادت رسید

با گذشت ۳۲ سال از ترور منیره سیف یکی از شهدایی که توسط منافقین در سال ۱۳۶۰ در شهرستان نهاوند ترور شد، خانواده این شهید پرده از آن جنایت شوم برداشت و نحوه شهادت دخترشان را شرح دادند.

حاج ابراهیم سیف که خود یکی از رزمندگان افتخار آفرین هشت سال دفاع مقدس است نحوه شهادت دخترش را اینگونه بیان می‌کند: منیره دختر نو عروسم که فقط ۱۷ سال سن داشت عاشق ولایت وحضرت امام خمینی (ره) بود وبرای پیروزی انقلاب و ورود حضرت امام به ایران قبل از انقلاب روزه و خیرات نذر کرده بود و با پیروزی انقلاب جذب کارهای فرهنگی، تربیتی و قرآنی در بسیج شد و در آن دوران حلقه‌ای از دختران انقلابی آن زمان را به دور خود جمع کرده بود و منافقین کوردل او را با چند نامه تهدید به ترور کرده بودند و به او گفته بودند دست از امام و انقلاب بردار وگرنه تو را ترور می‌کنیم که او توجه‌ای به نامه‌های تهدید آمیز آنها نکرد و در آخر نیز به خاطر عقیده‌اش و حمایت از امام و انقلاب توسط آنها با نارنجک ترور شد.

این رزمنده می‌گوید: در آن سال ها که اوج حملات ناجوانمردانه صدام و حامیان غربی وشرقیش در جبهه ها بود من و تنها پسرم در منطقه عملیاتی غرب کشور بودیم که این اتفاق ناگوار برای خانواده من رخ داد ماجرا از این قرار بود که دختر نوعروسم منیره با نهاد های انقلابی همکاری فرهنگی داشت چون در آن سالها شرایط به گونه ای بود که هر کس در قبال انقلاب احساس وظیفه می نمود منافقین آمریکایی او را شناسایی کرده بودند و در چندین نامه او را به ترور تهدیدکرده بودند ولی او همچنان به وظیفه اسلامی و انقلابی خود عمل می کرد ، تا اینکه در یکی از شبهای شهریور سال ۶۰ وقتی مطمئن شدند مردی در خانه نیست در حالی که سفره شام پهن بود درب حیاط را میزنند و به محض اینکه منیره به جلوی در ب منزل می رود نارنجک را داخل خانه پرت می‌کنند که او با ایثار خود را روی نارنجک می اندازد و از کشته شدن سایر اعضای خانواده که شامل خواهران و مادرش بود جلوگیری می‌کند.

روایتی از گوشه ای از جنایات سازمان منافقین/ اتوی داغ، آب جوش، گاز پیکنیکی بر روی بدن پاسدارها 

مهران اصدقی در اعترافات خود نحوه شکنجه دو برادر پاسدار طالب طاهری و محسن میرجلیلی توسط منافقین گفته: “جواد محمدی، رضا هاشملو و نبی ضیایی برادران پاسدار را با ماشین در حالیکه آنها را به پایین صندلی ماشین دولا کرده بودند وارد خانه کردند چون به برادران پاسدار گفته بودند ما کمیته ای هستیم و به شما مشکوک هستیم درخانه نیز می خواستند با همین وضع با آنها برخورد کنند ولی وقتی آنها را داخل اتاق وارد کنند برادران پاسدار عکس موسی خیابانی که به دیوار چسبیده بوده را می بینند متوجه می شوند که به وسیله چه کسانی ربوده شده اند. به همین خاطر از همان ابتدا سکوت می کنند و جواد به همراه افرادی که در خانه بودند همان ابتدا سکوت می کنند و جواد به همراه افرادی که در خانه بودند دست به شکنجه می زنند  برادران پاسدار را روی صندلی نشانده و با طناب دست ها و پاهای آنها را می بندند و با کابل به کف پا و سر و صورت و بدن پاسداران می زنند و سپس جواد محمدی مدارک و کارت های پاسداری را از جیب برادران پاسدار درآورده و می برد تا به مسوولان بالا نشان دهد.

در همین روز از طریق مسعود قربانی که مسوول من ، مهران اصدقی بود به من اطلاع داده شد که چنین افرادی دزدیده شده اند و مسعود قربانی به من گفت: مسوولیت بازجویی از اینها به عهده توست و همین امشب سوالاتی در زمینه شیوه های شناسایی خانه های تیمی در می آوریم و تو به خانه خیابان بهار برو. من پس از تنظیم سوالات صبح به آن خانه رفتم و با ورود به خانه به دیدن افراد دزدیده شده رفتم نقابی پارچه ای به صورتم زدم و ابتدا وارد حمام شدم محسن میر جلیلی یکی از پاسداران در حمام بود و در حالیکه پاهایش تاول هایی زده بود که خون داخل آنها مرده بود با زنجیر دستها و پاهایش بسته شده بود. با ورود من به حمام، او متوجه شد که من فرد جدیدی هستم.

بعد از اینکه از حمام بیرون آمدم وارد اطاق شدم تا پاسدار دیگر را که طالب طاهری نام داشت ببینم او نیز دست ها و پاهایش با زنجیر بسته شده بود و پاهایش  متورم و کبود و تاول زده بود وی قدی نسبتا کوتاه داشت و حدود 17 ساله بود . از اتاق بیرون آمدم. من به همراه مصطفی و شهرام و محمدرضا کار شکنجه را شروع کردیم ابتدا آنها را روی صندلی بستیم و سپس صندلی را خواباندیم من کابل می زدم و مصطفی معدن پیشه دهانشان را با  پارچه گرفته بود تا صدا بیرون نرود و وقتی مصطفی میزد من دهانشان را می گرفتم آنها مرتب مطالب راتکذیب می کردند و هنگامی که خیلی از فشار ضربات دردشان میامد الله اکبر می گفتند.

در اثر زدن با کابل تاول هایی که روی پاهای آنها بود ترک می خورد و خون جاری می شد و به مصطفی گفتم پاهایش را باند پیچی کند تا بتوانیم مجددا آنها را بزنیم. در اثر ترکیدن تاولها خون کف حمام راه افتاده بود و وقتی شکنجه محسن تمام می شد او را بیرون می آوردیم و طالب را داخل حمام می بردیم. تا عصر ما شکنجه را ادامه دادیم وقتی خودمان خسته می شدیم آنها را از روی صندلی باز می کردیم و دست ها و پاهایشان را با زنجیر به میز داخل اطاق می بستیم.

روز بعد باز دست به کار شدیم در حمام من و مسعود قربانی نزد محسن میر جلیلی که روز صندلی بسته شده بود رفتیم مسعود قربانی خطاب به محسن گفت: شنیده ام تو اطلاعات نمی دهی میدانی ما با دشمنانمان چطور رفتار می کنیم؟ اگر اطلاعات ندهی ترا می پزیم سپس به من گفت اتو بیاور من اتو آوردم مسعود اتو را به برق زد و اتو را در حالیکه چراغش روشن شده بود و داغ می شد از فاصله بین تکیه گاه صندلی و محل نشستن آن به کمر محسن نزدیک کرد طوریکه او احساس می کرد که اتو داغ است و فقط به من خیره شده بود و هیچ حرفی نمی زد مسعود قربانی مجددا سوال کرد حرف میزنی یا نه؟ که به دنبال این حرف ناگهان اتو را به کمر محسن میر جلیلی چسباند که محسن از شدت درد با حالت عجیبی دهانش را باز کرد سپس از هوش رفت.

سپس مسعود قربانی به محمدرضا گفت آب سرد رویش بریز تا به هوش بیاید . من از حمام بیرون رفتم و وارد اتاقی که جواد محمدی و مصطفی معدن پیشه در آن بودند شدم. جواد خطاب به طالب می گفت زندگی و نجاتت دست خودت است یا باید اطلاعات بدهی یا پوستت را می کنم سپس به مصطفی گفت: برو چاقو بیاور مصطفی چاقو را آورد و به جواد داد. جواد دو بار چاقو را روی بازوی طالب کشید که خون نیامد بار سوم چاقو را محکم کشید که بازوی طالب را برید ناگهان طالب بر اثر درد شدید تکان خورد و خون از بازویش جاری شد می خواست حرف بزند که جواد گفت: خفه شو دوباره خواست حرفی بزند جواد گفت خفه شو و با مشت توی دهان طالب کوبید طوریکه دندان هایش شکست و دهانش خونی شد باز که خواست حرفی بزند جواد گفت الان حالیت می کنم و سپس میله ای سربی را برداشت و به دهان و فک و چانه و دندان های او زد مصطفی نیز با میله سربی دیگر که در دستش بود به جاهای مختلف بدن طالب می زد و این ضربات آنقدر محکم بود که طالب از ناحیه دنده هایش احساس درد شدید می کرد.

سپس به حمام رفتم دیدم محسن به هوش آمده است مسعود قربانی گفت: باید با آب داغ حال اینها را جا آورد و سپس من آب داغ آوردم و مسعود به من گفت: آب داغ را یواش یواش بریز تا بیشتر زجر بکشد.

طوری که تمام تاول های پایش ترکید و حال خیلی وحشتناکی پیدا کرده بود و از جای باندها خون آبه راه افتاده بود و پوست پاها از بدن جدا می شد. محسن بیهوش شد و وقتی به هوش آمد مسعود قربانی که آب داغ را روی دست های محسن ریخت که دستهایش پف کرد و چروک شد و حالت پختگی داشت. من در حالیکه عرق کرده بودم از حمام خارج شدم و به اتاقی که جواد و مصطفی بودند رفتم با صحنه دلخراشی مواجه شدم:  پوست سمت راست سرطالب به همراه موهایش کنده شده بود.

وقتی طالب به هوش آمد مصطفی سر او را محکم گرفت و جواد با عصبانیت گوش و بینی طالب را برید. طالب بیهوش شد جواد محمدی چاقو را کنار چشم طالب گذاشت و فشار داد که خون از چشمش بیرون ریخت  وقتی طالب به هوش آمد مصطفی با کابل به سینه و پاهای طالب می زد. به حمام رفتم و با کابل شروع به زدن محسن کردم محمدرضا هم دهان محسن را گرفته بود. سپس محسن را که دیگر رمقی در بدن نداشت باز کردیم و داخل اتاق دیگر بردیم و با زنجیر به میز بستیم. من مجددا به اتاقی که طالب در آن شکنجه می شد رفتم. طالب بیهوش، در حالیکه خون در جاهای مختلف صورتش خشکیده بود روی صندلی همچنان در حال شکنجه شدن بود و جواد محمدی در حالیکه انبردست در دستش بود مشغول کشیدن دندان های طالب بود. طالب که به هوش آمد جواد از او اطلاعات می خواست و در مورد یکسری کارت و مدارک پاسداری که از جیب طالب به دست آورده بود سوال می کرد و می گفت: آدرس دوستانت را به ما بده که طالب جوابی نمی داد. جواد گفت: اینطوری نمی شود باید این را کبابش کرد و مصطفی به آشپزخانه رفت و یک گاز پیک نیک و یک سیخ به همراه خودش آورد و به جواد داد. شب آمپول سیانور به بدنشان تزریق کردیم که بعد از تزریق سیانور صدای خر خر از گلوی آنها خارج می شد و ما در حالیکه هنوز زنده بودند و در حال جان دادن بودند بدن آنها را طوری طناب پیچ کردیم که داخل صندوق عقب جا شود و حین طناب پیچ کردن دیدم داخل لباس های طالب خرده شیشه است به طرف خیابان به راه افتادیم تا ماشین را تحویل خروزندی و محمد جعفر هادیان برای دفن بدهیم.

*** اقامتگاه بعدی معدودبازماندگان، کجاست؟

پس از آواره ماندن اعضای اخراج شده از کمپ اشرف و استقرار آن‌ها در لیبرتی، کشور آلبانی موقتاً پذیرای این افراد شد.

آلبانی، انتخاب سازمان ملل بود و این نهاد بین‌المللی همانند پدری دلسوز، نگران (!) اعضای گروهک تروریستی منافقین است و طبق توافق با دولت عراق، همگی‌شان قرار است خاک عراق را به مقصد کشورهای پناهنده‌پذیر ترک کنند.

دشواری امر اینجاست که هیچ کشوری حاضر به پذیرش کادرهای تشکیلاتی با سوابق متعدد مسلحانه و اقدامات تروریستی نیست و حتی کشورهایی نظیر آمریکا و فرانسه نیز تاکنون به صدور بیانیه و اطلاعیه در حمایت دورادور از ایشان بسنده کرده و از اسکان دادن مقرّ این سازمان در خاک خود واهمه دارند.

یک منبع مسئول در نهاد نخست‌وزیری عراق، اعلام کرد که از بین 159 مسافر عازم آلبانی، 70 نفر جدایی خود از سازمان را قطعی کرده‌اند.

سازمان تروریستی منافقین، اگرچه متحد مهم صدام، دیکتاتور معدوم عراق بوده و هست، و اگرچه صدام، پس از حمله ارتش آمریکا به عراق، بازداشت و اعدام شد، اما شاید هنوز وجود و فعالیت منافقین (وارثان صدام)، منافع پشت‌پرده‌ای برای غرب دارد که در مجامع بین‌المللی در حال سرویس‌دهی سیاسی و حمایت‌های مالی به سرکردگان آن هستند.

به واقع مسئولیت حقوقی و قانونی فعالیت‌های تروریستی منافقین، به عهده حامیان آنان نیز هست. در عین حال این حق مسلم دولت عراق و همزمان وظیفه هر دولتی است که برای مبارزه با گروهک‌های تروریستی فعال و جنایتکاران منطقه‌ای خود از هیچ اقدامی فروگذار نکنند.

آمریکا اکنون برای جبران کشته شدن تعدادی از رهبران کلیدی منافقین و تعطیلی اشرف، خود را موظف به تأمین امنیت اردوگاه لیبرتی می‌بیند. در حالی که اگر حامیان غربی، دست‌های پشتیبانانه خود را از پشت فرمان این فرقه بردارند، انحلال آن‌ها اکنون، بیش از همیشه نزدیک به نظر می‌رسد؛ به ویژه آنکه پایان عمر 27 ساله پادگان اشرف (1365-1392) به منزله خردشدن محور مرکزی و شاکله سازمان منافقین بود.

لینک کوتاه:
نظرات
هنوز نظری برای این مطلب ارسال نشده