ساعت: ۱۲:۱۴ منتشر شده در مورخ: ۱۳۹۴/۰۱/۳ شناسه خبر: 25247

هنوز مردم سرگرم گشت و گذار عید بودند که خبر مرگ استاد باستانی پاریزی استان کرمان را در غمی عمیق فرو برد.

به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگ و هنر “سیرجان خبر” هنوز مردم سرگرم گشت و گذار عید بودند که خبر مرگ استاد باستانی پاریزی استان کرمان را در غمی عمیق فرو برد و مردمی که شاید باستانی را از نزدیک ندیده بودند اما ارادت خاصی به این مرد بزرگ داشتند و همه منتظر بودند تا پیکر باستانی پاریزی در استان کرمان دفن شود اما خلاف آنچه مردم تصور می کردند وی در تهران به خاک سپرده شد.
استاد باستانی پاریزی روایت گر تاریخ استان کرمان بود و او آن چنان شیفته زادگاه خود بود که همیشه در سخنانش گریزی به این شهر می زد او همه جای ایران را سرای خود می دانست و علاوه بر روایت گری تاریخ کرمان راوی تاریخ سایر مناطق کشور هم بود،این استاد برجسته ادبیات کشور در طول حیات عمرش بیش از هفتاد جلد کتاب و صدها مقاله در نشریات و مجلات به چاپ رسانده است.
دکتر سیّد صادق سجادی استاد تاریخ ، تمدن و فرهنگ ملل اسلامی در خصوص باستانی پاریزی می نویسد:
به نام آنکه جان را فکرت آموخت
باستانی پاریزی نویسنده ای ادیب و موّرخی بس تیزبین با طبعی روان و قلمی شیوا و کم مانند بود و تاریخ نگاریِ باستانی پاریزی اساساً از سه خصیصه ی مهم و بلکه منحصر به فرد در ایران برخوردار است.
نخست آنکه باستانی برخلاف روش رایج ولی نامقبول در تاریخ نویسی ایران، اولاً به زندگی مردم و مخصوصاً عامه و تأثیر حوادث و سیاستها بر آن و تغییرات و تحولاتی که بر آن عارض می شد عنایت داشت.
ثانیاً به جزئیات متن و حواشی حوادث، که این مورد چه بسا اهمیتش در تحلیل و تبیین حوادث و سیاستها از خود حادثه مهمتر باشد می پرداخت.
ثالثاً وی تاریخ را به بهترین وجهی به میان مردم برد زیرا از تکلّفات در تاریخ نو یسی به شدت خودداری می کرد و به همین سبب همه ی آثار خواندنی و ماندنی او مشحون از این نگاه و مملو از جزییاتی است که نویسندگان به ندرت به آن پرداخته اند.

به دیده ی من اهمیت نوشته های شادروان باستانی پاریزی روز به روز بیشتر جلوه خواهد کرد.

این غزل معروف استاد باستانی پاریزی تقدیم به شما:
یاد آن شب که صبـــــــــــا در ره ما گل می ریخت
بر سر مــــــــــــــا ز در و بام و هوا گل می ریخت
سر به دامان منت بود و ز شـــــــــــــاخ گل سرخ
بر رخ چون گلت آهسته صــــــــــبا گل می ریخت
خاطرت هست که آن شب همه شب تا دم صبح
شب جدا شاخه جـــدا باد جــــــدا گل می ریخت
نسترن خـــــــــــــــم شده لعل لب تو می بوسید
خضر گوئی به لب آب بقـــــــــــــــا گل می ریخت
زلف تو غرقه به گل بود و هر آنگـــــــــــاه که من
می زدم دست بدان زلف دو تا گــــــل می ریخت
تو به مه خیره چو خوبان بهشتی و صبـــــــــــــــا
چون عروس چمنت بر سر و پا گــــــل می ریخت
گیتی آن شب اگر از شادی ما شـــــــــــــاد نبود
راستی تا سحر از شاخه چــــرا گل می ریخت ؟
شــــــــادی عشرت ما باغ گل افشان شده بود
که به پای تو و من از همه جــــــا گل می ریخت

لینک کوتاه:
نظرات
هنوز نظری برای این مطلب ارسال نشده