ساعت: 10:00 منتشر شده در مورخ: 2014/05/24 شناسه خبر: 16842

سیرجان خبر: اهل همین روستای نصرت آباد خودمان است که عکسش را در بسیاری از سایتها و خبرگزاری ها و همایش های مختلف دیده ایم و او را نمی شناختیم.

“سیرجان خبر”، هنوز 16 سالش کامل نشده بود که مخفیانه به جبهه رفت چندباری می خواستند او را به عقب برگردانند اما همچنان مقاومت می کرد به ما نگفت در آنجا چه میدید که اینگونه علاقه داشت برود. می گفت از عنایات امام زمان(عج)  در جبهه زیاد دیده است گاهی حتی گلوله پیراهنش را سوراخ میکرده اما به او اصابت نمی کرد. خودش می گفت اصلا دنبال جانبازی نرفتم و به خاطر خدا و مملکتم و علاقه زیادی که به امام خمینی(ره) داشتم به جبهه رفتم.
بعدها وقتی عکسش را توسط یکی از دوستانش که با هم همرزم بودند می بینید تمامی خاطرات آن زمان برایش تداعی می شود. انگار همین دیروز بود و … او محمد نصرت آبادی اهل همین روستای نصرت آباد خودمان است که عکسش را در بسیاری از سایتها و خبرگزاری ها و همایش های مختلف دیده ایم و او را نمی شناختیم. این روزها دامداری دارد و به  کار معدن نیز علاقه زیادی دارد دلش می خواهد در اقتصاد کشور بتواند سهمی داشته باشد. از آرزوهایش  می گوید و … در زیر مصاحبه ای خودمانی داریم با آقای محمد نصرت آبادی صاحب عکس از دفاع مقدس که ماندگار شد.

به عنوان اولین سوال بفرمایید کی به جبهه اعزام شدید؟

باعرض سلام به همه ی رزمندگان لشکر41ثارالله و بویژه گردان 419 و خوانندگان محترم، اواخر سال 62 برای اعزام به جبهه به سپاه سیرجان مراجعه کردم اما چون سنم کم بود به من اجازه ندادند، رفتم و با دستکاری شناسنامه ام سنم را زیاد کردم (سال 47 را به 45 تغییر دادم) با این وجود هنوز چند ماه تا سن قانونی کم داشتم به خاطر همین موضوع تا دی ماه سال 63 صبر کردم و در این مدت هر روز لحظه شماری می کردم که کی دی ماه از راه می رسد بالاخره دی ماه سال 63 فرا رسید و من دوباره به سپاه مراجعه کردم از آنجا برای گذراندن دوره آموزشی عازم کرمان شدم، دو ماه آموزش دیدم روز آخر که اتوبوس ها آمدند تا رزمندگان را به اهواز ببرند بخاطر جثه کوچکم به من اجازه ندادم سوار شوم با این حال که من شناسنامه ام را دستکاری کرده بودم ولی جثه ام نسبت به سنم کوچک بود و همین موضوع باعث مرا با خود نبرند،  بالاخره اتوبوس ها حرکت کردند، من با عجله رفتم دو دست لباس بسیجی برداشتم و از پادگان خارج شدم، تاکسی گرفتم و به میدان آزادی رفتم اتوبوس ها در یک ستون آنجا توقف کرده بودند. داخل اتوبوس اول شدم اما راننده پیاده ام کرد، تا اتوبوس دهم رفتم و وارد اتوبوس دهم شدم، مسافران اتوبوس همه راننده پایه یک بودند خوشبختانه آخر اتوبوس یک صندلی خالی بود رفتم و سریع نشستم، راننده با صدای بلند گفت همه سوار شدن؟ بچه که توی ماشین نیست؟ خوشبختانه هیچ یک از مسافران در مورد سوار شدن من چیزی به راننده نگفتند،  حرکت کردیم به طرف سیرجان، در سیرجان هم دوباره ماشین ها را کنترل می کردند، آنجا هم متوجه حضور من نشدند، از سیرجان هم گذشتیم، وقتی به اهواز رسیدیم ما را به محله ای به نام سپنتا که محل سازماندهی نیروها بود بردند، حتی آنجا هم یک مینی بوس گذاشته بودند وبچه هایی که سنشان پایین بود وبا هرروشی توانسته بودند خودشان را به اهواز برسانند سوار مینی بوس می کردند و میفرستادند عقب، اینجا دیگه متوجه شدم که راه فراری نیست، وقتی داشتند من را به زور می بردند تا سوار مینی بوس کنند، یک موتورسوار از راه رسید، صدا زد: ولش کن چرا با این بچه اینقدر خشن برخورد می کنی؟ و بعد رو به من کرد و گفت: پسرجان با هم یک مسابقه می دهیم اگه تو برنده شدی  همینجا می مانی اما اگه من برنده شدم باید برگردی، قبوله؟ با خوشحالی گفتم قبوله، بعد یک خط کشید و گفت:  تا آخر سپنتا می دویم هر کسی زودتر رسید برنده است. مسابقه شروع  شد من همان اول چند متر از او جلو زدم و بالاخره برنده شدم، وقتی این همه چالاکی از من  دید گفت: تو بدرد گردان رزم میخوری، بعد مرا ترک موتور سوار کرد و باهم رفتیم مقر گردان 419، بعدا فهمیدم این موتورسوار فرمانده گردان 419  آقای بهرام سعیدی بوده.

جا دارد همین جا از آقای محمد کمالی هم  تشکر کنم که به من خیلی لطف داشتند و در آن زمان معاون گردان بودند.

یادتان هست چه زمانی و کجا این عکس را از شما گرفتند؟

قبل ازعملیات بدر بود که بچه ها تجهیزشدند، وصیت نامه نوشتند من هم همانطور که در عکس مشخص است از زیر کلاه آهنی یک کلاه پشمی پوشیدم که کلاه آهنی از سرم نیفتد، چون کلاه خیلی از سر من بزرگتر بود، مرا به عنوان کمک تیربارچی انتخاب کردند. بعد ستون نیروها حرکت کرد، آن زمان خبرنگاران وعکاسان از رزمندگان عکس می گرفتند، اما من متوجه نشدم کی ازبنده عکس گرفتند،  شایدهم این عکس از داخل فیلم جدا کردند ولی مطمئن هستم که  تاریخ عکس بین 25 تا  27اسفند سال  63است و مسیری که این عکس برداشته شده، بین سد دز تا جزیره مجنون بوده.

aks marof nosratabadi jebhe6

اولین بار کی این عکس را دیدید؟

دو سال قبل  یکی از همرزمانم با من تماس گرفت و جریان عکس را برایم تعریف کرد و گفت: عکست را در کرمان دیدم و توسط همین دوستم این عکس به دستم رسید، بعد فهمیدم که این عکس  در فرودگاه کرمان  و چند جای دیگرهم نصب شده بود و من تا آن زمان ازوجود این عکس بی اطلاع بودم.

وقتی اولین بار عکستان را دیدید چه احساسی داشتید؟

اولین باری که این عکس را دیدم تمام خاطرات تلخ شیرین آن روزهای بیاد ماندنی و فضای نورانی وسرشارازوحدت جبهه  برای من تداعی شد از فضای جبهه به هیچ عنوان نمی توان توصیف کرد آن همه عشق به شهادت که همه تنها برای یک هدف و آن هم اسلام عزیز بود و به عشق امام(ره) آمده بودند.

از خاطرات جبهه بیشتر برایمان بگویید.

این خاطره ای که میخواهم برایتان تعریف می کنم بیشتر از یک خاطره یک معجزه بود، یادم هست درمنطقه بستان بودیم عراقی ها  ما را محاصره کرده بودند، رفتیم داخل یک کانال وبه ناچار چند روز بدون آب وغذا در آنجا ماندیم، فرمانده گردان به من گفت: بچه ها چندنفرهستند، شمردم  46 نفر بودیم با وجوداینکه عراقی ها 4000نفر نیروداشتند، من رفتم نشستم لبه خاکریز به مهدی پورشاه نظری گفتم: مهدی بیا ببین عراقی ها دارند فرار می کنند، مهدی آمد بالا، دستش را گذاشت پشت کمرمن دستش لیز خورد و آمد روی قلب من، یک دفعه  مهدی صدا زد چی توجیبت داشتی فکر کنم دست منو برید؟  نگاه کردیم دیدیم تیرخورده تودست مهدی واز طرف دیگه خارج شده، مثل اینکه عراقی با قناسه قلب منو هدف گرفته بود که اگه مهدی نبود تیر به قلب من می خورد و واقعا معجزه بود که من آن روز زنده ماندم.

aks marof nosratabadi jebhe4

از این روزهای محمد نصرت آبادی برایمان بگویید.

پدرم دامداری داشت و من نیز  کار ایشان را ادامه دادم اما علاقه خاصی به کار معدن دارم و دوست دارم بتوانم در اقتصاد این کشور سهمی داشته باشم .

چند کلمه می گوییم هرچه به ذهنتان رسید بگویید؟

گردان419: بهترین دوران عمرم

بهرام سعیدی(فرمانده گردان419): کسی که هرگزاز ذهنم  پاک نخواهد شد.

محمدکمالی(معاون گردان419): مرد استقامت وصبر.

25/12/63عملیات بدر: شب خوشحالی.

محمدنصرت آبادی: خاک پای بسیجیان

شهادت: نصیب همه کس نمی شود.

اگرسخنی باقی مانده بفرمایید:

همینجا از عکاس این عکس بسیارتشکرمیکنم من خیلی دوست دارم این عکاس را ببینم و بشناسم و از ایشان بخاطر این عکس تشکر کنم.

اما دوتا آرزو دارم یکی اینکه به زیارت حرم امن الهی (مکه) مشرف شوم  و دیگر اینکه خیلی زیاد علاقه دارم که با رهبر عزیزمان دیدار کنم و امیدوارم که به همین زودی این دوتا آرزوی من برآورده شود.

جادارد که از شما و سایت خوبتان تشکر کنم که برای من یادآور آن روزهای بزرگ و واقعا فراموش نشدنی شدید.

/گفت و گو:

aks marof nosratabadi jebhe2

aks marof nosratabadi jebhe1

aks marof nosratabadi jebhe3

aks marof nosratabadi jebhe5

 

لینک کوتاه:
نظرات
هنوز نظری برای این مطلب ارسال نشده

موقتا امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد

موقتا امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد