ساعت: ۱۲:۴۵ منتشر شده در مورخ: ۱۳۹۷/۰۳/۳ شناسه خبر: 49014

سال ۱۳۶۴ درجریان عملیات والفجر ۸ ، در شهر فاو بر اثربمباران شیمیایی دشمن از ناحیه چشم به شدت مجروح شدم….او احمد برزگری پاریزی جانباز ۶۵% جنگ تحمیلی است از ۱۴ سالگی در جبهه بوده و تا پایان جنگ حضور داشته است.

بسیار ساده و خودمانی به نظر می رسد، انگار خیلی وقت است که او را می شناسیم. چقدر بی غل و غش حرف می زند. یک دنیا آرامش و اطمینان دارد. به همین راحتی و پس از اولین دیداری که برای مصاحبه ای یک ساعته به خانه اش رفته بودیم، با او دوست شدیم و ساعت ها با هم گفتگو کردیم. حرف هایش برایمان تازگی داشت. چنان با آرامش سخن می گوید که گویی کوچک ترین غبار اندوهی، خاطرش را نیازرده است. شمرده و متین و حساب شده! هنوز بسیار جوان بود که شادمانی فتح خرمشهر را با چشمان خودنظاره گر بود و آنگاه روشنایی چشمش را از دست داد و از ناحیه دست بشدت مجروح شد، با صلابت و قدرتمند، در پس استجابت فرمان امام خویش، جاده کمال را پیمود و اینک اگر سخن می گوید، واژه هایش از سر آگاهی و دلسوزی و مهر به وطن و هموطنان دردمند خویش است. اینگونه می گفت : سال ۱۳۶۴ درجریان عملیات والفجر ۸ ، در شهر فاو بر اثربمباران شیمیایی دشمن از ناحیه چشم به شدت مجروح شدم….او احمد برزگری پاریزی جانباز ۶۵% جنگ تحمیلی است از ۱۴ سالگی در جبهه بوده و تا پایان جنگ حضور داشته است. گفتگویی خودمانی داریم با این جانباز شیمیایی که در ادامه مشاهده کنید

به عنوان اولین سوال لطفا بفرمایید در کدام عملیات مجروح شدید و آیا داوطلب به جبهه اعزام شدید؟

بسم الله الرحمن الرحیم، بنده از سال ۶۱ و در سن ۱۴ سالگی تا پذیرش قطعنامه جبهه بودم، یک مدت تا سال ۶۵ بسیجی بودم و از سال ۶۵ بصورت رسمی به استخدام سپاه پاسداران درآمدم.

دو بار مجروح شدم در سال ۶۲ از ناحیه دست در عملیات والفجر۴ در منطقه مریوان  مجروح شدم و در عملیات والفجر ۸ در منطقه فاو شیمیایی شدم که برای مداوا به اتریش اعزام شدم از ناحیه دو چشم بشدت آسیب دیده ام که البته الان یکی از آنها را ازدست داده ام.

از لحظه ای که مجروح شدید بیشتر برایمان بگویید.

بچه های اطلاعات و عملیات لشکر ۴۱ ثارالله در یک ساختمان در شهر فاو مستقر بودند. صبح خیلی زود بود که ناگهان یک راکت شیمیایی با سقف ساختمان برخورد کرد و ساختمان فرو ریخت، خیلی از بچه ها زیر آوار ماندند  حدود بیست نفر از بچه ها همان جان شهید شدند عده ای هم در بیمارستان به علت جراحات شدید شیمیایی شهید شدند من هم که به شدت مجروح شده بودم به تهران و بعد از سه روز به کشور اتریش اعزام شدم.

زمانی که این اتفاق افتاد شهید یوسف الهی در کنار شما بود؟

بله ایشان  در آن زمان جانشین اطلاعات و عملیات لشکر بودند  و در همان ساختمانی که شیمیایی زدند و ما حضور داشتیم بودند زمانی که راکت اصابت کرد شهید یوسف الهی بار دومی بود که شیمیایی می شد اما بشدت فریاد میزد و به بچه ها اعلام می کرد که از ساختمان خارج شوید و خود با کمک حسن یزدانی تلاش می کردند تا بچه هایی را که زیر آوار مانده اند  بیرون بکشد متاسفانه شهید یوسف الهی در مسیر انتقال به بیمارستان شهید شد.

وقتی راکت به ساختمان اصابت کرد ما فکر کردیم که راکت جنگی است انفجار به گونه ای بود که ساختمان از یک طرف فرو ریخت، حسین سلطانی که قبلا سابقه شیمیایی داشت متوجه راکت شیمیایی شد و همه بچه ها را به اورژانس فرستاد حال ما اول خوب بود و هنوز عوارض شیمیایی پددار نشده بود.

آیا در زمان اصابت راکت تجهیزاتی بهمراه داشتید ؟

صبح زود موقع صبحانه بود که راکت به ساختمان ما اصابت کرد، روز قبلش روز دوم عملیات بود شهید یوسف الهی می گفت: چون نیروها زیاد هستند اگر دشمن موشک بزند تلفات زیادی خواهیم داد و بچه ها را در قسمت های مختلف در سنگر فرماندهی و تبلیغات تقسیم کردند  ناگهان گلوله به ساختمان اصابت کرد تعدادی از بچه ها داخل ساختمان و تعدادی در محوطه بودند عده ای که داخل ساختمان بودند زیر آوار ماندند و شهید شدند و بعضی از بچه ها به علت عوارض شدید شیمیایی در بیمارستان و در مسیر انتقال به بیمارستان شهید شدند از جمله ابراهیم هندو زاده که در لندن به علت عوارض شدید شیمیایی شهید شد.

شما خودتان ازناحیه دو چشم بشدت مجروح شدید روزانه چه اقداماتی انجام می دهید که آثار آن کمتر بشود؟

چشم من دچار یک نوع حالت برق گرفتگی شده به طور کلی آثار شیمیایی اینگونه است چون قرنیه تاول زده و سوخته است. یکی از چشمانم نیز نزدیک به ۷ سال است که از دید رفته است. فعلا با این یک چشم زندگی را می گذرانم،  آفتاب خیلی اذیتم می کند،  شیشه های ماشین را  دودی کردم و عینک آفتابی استفاده می کنم،  یک نوع قطره المانی نیز استفاده می کنم که قبلا بنیاد کمک می کرد ولی الان نزدیک به یک سال است که آزاد خریداری می کنم.

به غیر از چشمانتان جای دیگری از بدنتان نیز دچار عوارض شده است؟

ریه من نیز دچار عوارض شده است اگر در معرض دود آتش یا سیگار قرار بگیرم دچار سرفه شدید می شوم تنگی نفس هم دارم یک مدت اسپری استفاده می کردم چون اذیت می شدم قطعش کردم.

همسر شما به عنوان یار و یاور یک جانباز شیمیایی که چشم خود را نیز از دست داده در این مسیر چقدر کمکتان می کند؟

بنده اعتقاد دارم، درصد جانبازی را باید برای همسران جانبازان بدهند واقعا زندگی با یک جانباز شیمیایی سخت است، ما یک شرایط خاصی داریم، روزها معمولا باید در ساعت خاصی بیرون برویم زمانی که آفتاب بالا باشد،  صبح زود که برای نماز بلند می شوم نمی توانم ناگهانی لامپ را روشن کنم چشمانم اذیت می شود در تمام این مدت همسرم مراقب من است بشدت مراعات مرا میکند.

شما برادر شهید علی برزگر هستید از برادر بزرگوارتان برایمان بگویید؟

علی دبیر زبان بود، در چند عملیات شرکت داشت، در عملیات کربلای ۵ با هم بودیم به عنوان نیروی بسیج خدمت می کرد من بیشتر در اطلاعات عملیات بودم، عملیات کربلای ۵ بود متوجه شدم که عملیات تلفات زیادی داده است زمانی که عملیات تمام شد از دوستانش در مورد برادرم سوال کردم و گفتند مجروح شده است، به یکی از دوستانش گفتم اگر شهید شده به من بگویید تا در مراسم تشییع جنازه اش شرکت کنم، تا این حرف را زدم دیدم حال او منقلب شد، سرش را پایین انداخت  و آهسته به من گفت: «علی رفت» (بغض می کند نمی دانم شاید می خواهد گریه کند، شاید دوباره چشمانش بشدت عذابش می دهند و شاید …) خودم را به تعاونی رساندم، بلیط گرفتم و به شهر برگشتم، (خانه مادرم!) مادرم با تعجب پرسید که چرا این بار زود برگشتی؟  چون وقتی جنگ زیاد بودم به منزل کم تر سر می زدم و هر سه ماه یک بار می آمدم اگر زودتر برمی گشتم مادرم تعجب می کرد که چرا زود آمدم. یادم هست قبل از شروع عملیات  کربلای ۴ ما ۶ ماه  در منطقه بودیم  زمانی که قرار بود عملیات کربلای ۵ شروع بشود مسئول اطلاعات عملیات گفت: کسانی که زیاد در منطقه بوده اند می توانند ۱۰ روز به مرخصی بروند، به هر حال وقتی فهمیدم برادم شهید شده سریع مرخصی گرفتم و به خانه برگشتم چون تازه از مرخصی آمده بودم مادرم تعجب کرد که چرا برگشتی آنها هنوز از شهید شدن برادرم خبر نداشتند  به مادرم گفتم که موج انفجار گرفتم و مقداری ضربه خورده ام، تا یک هفته در خانه بودم که خبر دار شدم جنازه علی را آورده اند آن موقع بود که  خبر شهادت او را به مادرم دادم (سرش را پایین می اندازد)  تا قبل از آن روز هیچکس در خانه جز من از شهادت علی خبر نداشت.

از همرزمان شیمیایی شما کسانی هستند که شهید شده باشند؟

بله، تعداد زیادی از دوستانم هستند که در این سال ها به شهادت رسیده اند، خیلی از بچه ها هم زود ما را تنها گذاشتند و رفتند، مثل شهید حمید سلطانی، من با حمید در بیمارستان اتریش بمدت ۳ ماه هم اتاق بودم، آدم عجیبی بود، خیلی به مسائل اعتقادی اهمیت می داد همین شد که به درجاتی رسید که هر کس به حال او غبطه می خورد مثلا از روز و نحوه شهادتش خبر داشت، یادم هست قبل از عملیات کربلای ۴ به من گفت: می گویند هر کس در آب شهید شود اجر دو شهید را می برد گفتم: بله درست است و بعد گفت: من در آب شهید می شوم و جنازه ام را آب با خود می برد، شب بعد از عملیات بود که خبر شهادتش را دادند و گفتند حمید  شهید شده و جنازه اش را هم آب با خود برده است.

از روزهایی که در اتریش بودید بیشتر برایمان بگویید.

همانطور که گفتم شهید سلطانی خیلی انسان با اخلاصی بود زمانی به اتریش رسیدیم چشمان حمید سلطانی بشدت آسیب دیده بود و اصلا نمی توانست ببیند من نیز به سختی قادر به دیدن بودم، چون در آن بخش بیشتر زن بی حجاب بودند حمید به من سفارش کرد که اگر خواستم وضو بگیرم تو دست من را بگیر نه این پرستاران کلا کارهایش را من انجام می دادم هر روز می آمدند و کنترل می کردند،  یک روز قبل از اذان ظهر آمدند و خواستند مرا ببرند که از ریه هایم عکس بگیرند به آن ها اشاره کردم که حمید می خواهد وضو بگیرد، گفتند نه باید برویم، بعد از یک ساعت برگشتم به حمید گفتم برویم وضو بگیریم، گفت رفتم،  و قسم خورد زمانی که رفتی چشمانم به حالت قبل بازگشت و وضو گرفتم و دوباره سوی چشمهایم را از دست دادم. حمید خیلی اخلاص بالایی داشت زمانی که می خواستیم در عملیات کربلای ۴ شرکت کنیم به من گفت میدانستی می گویند کسی که در اب شهید می شود مقام ۲ تا شهید دارد و می گفت من در آب شهید می شوم و جنازه ام را آب می برد.و وقتی از هم جدا شدیم تازه فهمیدم که چی گفت و من منتظر بودم تا همرزمانم خبر شهادت او را به من بدهند که…برخورد پرسنل بیمارستان و مردم اتریش با شما چگونه بود؟

تعهد کاری بالایی داشتند، از سفارت ایران هم مدام به ما سر می زدند، در آنجا وقتی مسیحیان می دیدند که یک خارجی آمده است،  تبلیغ مسیحیت می کردند. یک بار یک جوانی آمد با خود کتاب و نوار آورده بود، کتاب ها به زبان فارسی بود، به خاطر مشکل بینایی نتوانستیم آنها را بخوانیم، فقط یادم هست یکی از کتاب ها به اسم “عجیب” و دیگری “چگونه خدا را بشناسیم” بود. کنجکاو شده بودیم یکی از  نوارها را گذاشتیم، پیغامی از طرف مسیحیان بود، حمید گفت اینها تبلیغ مسیحیت می کنند قطع کن. از مسئولین سفارت آمدند و گفتیم که چنین شخصی آمده، گفتند که این ها تبلیغ دین مسیحیت می کنند. همراه کتاب ها یک بسته شکلات نیز آورده بودند، مسئول سفارت پس از دیدن شکلات ها گفت که این ها الکلی هستند نخورید، زمانی که آنجا بودیم یک پرستار بود که برخی الفاظ عربی بکار می برد، از او پرسیدیم که شما مسلمان هستید و گفت نه، من مدتی در سودان بودم و قبل از انقلاب در ایران بودم، حمید به بچه های سفارت گفت به او بگویید مگر شما دکتر نیستید پس چرا شکلات الکلی می خورید؟  پرستار هم گفت مگر شما مسلمان نیستید چرا مسلمان ها را می کشید مسئول سفارت که خانمش اتریشی بود و مسلمان شده بود در این کارها توجیه بود و در آخر پرستار را قانع کرد و پرستار گفت میخواهم مسلمان شوم، این بود که حمید با راه انذاختن آن بحث باعث شد که آن خانم در نهایت مسلمان بشود.

دلیل اعزامتان به خارج از کشور چه بود؟ آیا بیمارستان های خودمان از امکانات کافی برخوردار نبود؟

یکی از دلایل اعزام به خارج از کشور کم تجربه بودن پرسنل بیمارستان های داخلی بود که تا آن روز با این مواد آشنایی نداشتند و با عوارض شیمیایی زیاد آشنا نبودند، اما مسأله مهم تر بُعد سیاسی ماجرا بود تا با این کار به جهانیان بگوییم دشمن از سلاح شیمیایی استفاده کرده است، تعداد زیادی از بچه ها برای درمان به خارج از کشور اعزام شدند که البته این کار هزینه بسیار بالایی نیز داشت. وقتی مجروح شدم بلافاصله مرا به بیمارستانی درتهران منتقل کردند، چشمانم خشک شده بود، من فقط سه روز در تهران بستری بودم به من گفتند که چشمانت را از دست می دهی باید به خارج اعزام شوی، زمانی که به اتریش اعزام شدم آنجا پمادهایی داشتند که با استفاده از آن دیگر چشمها خشک نمی شد وبهم نمی چسبید، کادر درمانی آن ها بسیار با تجربه بود.

وقتی جنگ تمام شد و شنیدید که قطعنامه پذیرفته شده چه حسی به شما دست داد؟

بسیارناراحت شدیم چون اعلام این خبر یعنی اینکه جنگ تمام شده و ما از قافله شهیدان جا ماندیم، اما بعد که  امام(ره) پیام دادند دلمان آرام شد جنگ یک حالت معنوی داشت نمازی که آنجا می خواندیم اخلاص زیادی داشت الان هر کار کنی نمیتوانی چنین نمازی بخوانی، دوستان با هم یکرنگ بودند، یادم هست یک روز که هوا هم بسیار  گرم بود، وسط دشت ظهرها نماز جماعت برپا می شد، زیراندازمان یک برزنت بود که اگر پای به آن می خورد میسوخت بچه ها با یک اخلاص خاصی بدون توجه به این مسائل نماز می خواندند.نظر شما درباره حمله صدام به حلبچه و فاو و استفاده از سلاح شیمیایی چیست؟

صدام کم آورده بود و به سیم آخر زده بود، تا آنجا که به مردم خودش نیز رحم نکرد و با بمباران شیمیایی آنها را در حلبچه قتل عام کرد.

نظر شما در مورد اتفاقات سوریه و حرف هایی مبنی بر اینکه دولت سوریه از سلاح شیمیایی استفاده کرده است چیست؟

به نظر من این کار بی شرمانه فقط از تروریست های بی رحم بر می آید، آخر دولتی که از حمایت مردم برخوردار است چرا باید آنها را بکشد؟ هدف آن ها دولت بشار اسد نیست آن ها می خواهند موقعیت جمهوری اسلامی ایران را به خطر بیندازند، آنها می خواهند ارتباط  حزب الله به ایران را قطع کنند و می خواهند بشار اسد را از بین ببرند و بر سوریه مسلط شوند.

به نظر شما چرا به جانبازان شیمیایی می گویند مظلومان شیمیایی؟

چون حقیقتا زجر می کشند و از داخل بدن می سوزند و آب می شوند ولی ظاهرشان معلوم نمی شود.

چرا جانبازان شیمیایی مظلوم ترین بچه های جنگ هستند؟

من بارها به بچه های جانباز گفتم ۲ پای آدم قطع شوند بهتر از آن است که آدم شیمیایی شود، شیمیایی یک حالتی دارد که سال به سال توان آدم را کم می کند.

پیام شما برای جوانان چیست؟

بعضی ها می گویند آن زمان جوانانی بودند که مردانه جنگیدند ولی الان جوانان به شکل دیگر هستند همه ایرانی ها غیرت دارند جوانان زمان ما مگر جوانان زمان شاه نبودند یکدفعه تغییر کردند و با یاری خداوند متعال آن حماسه عظیم را بوجود آوردند.

خواسته شما از مسئولین چیست؟

مسئولین پاسدار خون شهدا باشند چون هر چه آبرو داریم از خون شهدا است.

به عنوان حرف آخر اگر صحبتی مانده بفرمایید.

از شما و همه همکارانتان صمیمانه تشکر می کنم، حرفی ندارم فقط اینکه: «شهدا را به یاد بسپارید نه به خاک»، هر کس بتواند ۱۰ تا از وصیت نامه های شهدا را بخواند و ببینند که آنها از ما چه خواسته اند، چون آن ها هم مثل ما بودند آرزو داشتند، جوان بودند، دل داشتند، مثل شهید نادری، مگر آرزو نداشت که ازدواج کند؟ چقدر جانفشانی کردند؟ از آرزوهای دنیوی خودشان گذشتند اگر شهدا را در نظر بگیریم خیلی از مسائل حل می شود.

گفت و گو:مسلم سعید

لینک کوتاه:
نظرات
هنوز نظری برای این مطلب ارسال نشده